تبليغاتX
حمیدبهادری

دل نوشته های شخصی یک فیلمساز مستقل


فصل سوم ، لذت تنهایی

عاشق نبودم من ، تو شاعرم کردی .

به «اکنون» وجودت ایمان دارم و تکیه گاه من شده ایی . حرمت حضورمان یعنی پاک ترین اجتماع انسانی …

کاش می شد «زمان» می گذشت و «اکنون» همان «آینده» می شد و خودمان را می دیدم که در کجای مفهوم انسانیت هستیم . تمام مال و منال دنیا ارزش  «شانه های» یک «همسفر» را ندارد . قدر این « شانه ها» در «سفر» دانسته می شود .

دوست دارم در میان تمام اتفاقات دنیا ، در میان تمام اضطراب های دنیا ، حضورمان باعث آرامش ما باشد .

دوست دارم در کنار یکدیگر ، از تنهایی مان لذت ببریم و لذت با هم بودن را به دنیا نفروشیم …

دوست دارم که هر روز به عشق آسایشت از خانه بیرون بروم و به شوق دیدار دوباره ات بازگردم .

دنیا را با سلام صبحگاهی ات عوض نمی کنم ، آنگاه که می خندی و با یک انرژی عجیب ، هر روز مرا به یک زندگی دوباره دعوت می کنی …

دوست دارم هر وقت که به خواب می روم ، شوق دیدار دوباره ات بیدارم کند ، نه زنگ ساعت!

دوست دارم که همیشه  چایی لب سوزت حلاوت یک محبت مستدام را بدهد .

دوست دارم درون خانه ایی که با نوشته های خشک من آتش نوشیده ، طراوت و لطافت حضور یک زن نوید حضور همیشگی «خداوند» باشد .

کاش می شد که هیچ گاه «گریه» هایت را از حضورم دریغ نکنی ولی هیچوقت چشم من به اشکهایت نیفتد ؛ دوست دارم شانه هایم از سیل اشکهایت خیس شوند .

 کاش می شد غیر از دعا به درگاه حق ، دست هایت به اندازه دور گردنم بالا بیاید .

کاش هیچ وقت مرا از برق چشم هایت دریغ نکنی . کاش به جای پیری ، شوق بوسه بر لبانت قامتم را خم کند .

دوست دارم حریم ما همان نمکدان مادرت باشد ، به حرمت پاکی پایان ناپذیرش .

دوست دارم همیشه کلید غرورم را در دستان عفت تو ببینم .

دوست دارم که همیشه نفس هایمان را به هم گره بزنیم و باعث عمیق ترین «عقد» الهی باشیم .

دوست دارم در خلوت ما گردن بندهای «الله» مان به هم برسند و یکی شوند …

دوست دارم بهترین و بزرگترین مهر را به پایت بریزم .

مهر تو همین چند خط آرزویی است که برایت نگاشته ام .

مهر تو همین دل نازک من است که با صبر و صداقت بردی .

مهر تو همین چشم هاییست که هنوز باز نشده ، تو را می جویند .

مهر تو همین انگشتانی است که که قلم را به شوق شادی تو می رقصانند .

مهر تو همین پاهاییست که به نیت رسیدن به تو گام بر میدارند .

مهر تو دستار پوسیده ایی است که از اراده تهی کرده ایی .

مهر تو زبانی است که با تکرار نامت از نو « ساز  » می شوند .

مهر تو حرمت اشک هایی است که در تنهایی می ریزم .

مهر تو همین عزت نفسی است که به من دادی و بزرگواری عظیمی است که در کنار تو می دانمشان .

مهر تو جوهر آبی قلم من است ، که تا باشی تمام نمی شود .

 

حال می توانیم با یک « یاعلی » شروع کنیم ، غم ها را ، تنهایی دنیوی مان را ... و شادی اخروی مان را ...

رستگاری دنیوی و سعادت اخروی ما در این است که آخرین جملاتی که در این دنیا از هم می شنویم همین باشد :

از تو دوستت دارم ، از من دوستت دارم ...

و این یعنی وعده دیدار ما در آن دنیا و در کنار معشوق ابدی هر دویمان .



از وقتی که صلاح دانسته شریک سیگار  کشیدن با من نمی شود ، ولی صداقت آتش را می داند !


+ تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:21 نويسنده حمیدبهادری |


دلم گرفته ، یک آشنایی مقدس مرا یاد خودم انداخته . حال می توانم بگویم که از تنهایی خود لذت می برم . هم اکنون به یکی از بزرگ ترین نیازها و نزدیک ترین تجربیات خود رسیده ام . «معجزه» درست زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری . «معجزه» یعنی لطف الهی در زمانی که صلاح بداند . معجزه یعنی یک اتفاق خدایی . و مهم تر از این ها این جاست که برای نگه داشتن یک اتفاق خدایی باید تمام وجودت را بسیج کنی . وقوع «معجزه» به دلیل مهربانی «خداوند» موضوعی قریب الوقوع است ، لیکن برای نگه داشتن آن نیاز به یک تلاش مضاعف است ...
دلم برای خودم که تنگ می شود به آغوش «معجزه» ات پناه می برم ... و دستهای ظریفت مرا به شیرین ترین خواب دنیوی  دعوت می کنند . کاش می شد لایق این محبت خدایی باشم و دمی از قدر دانی معجزه اش غافل نمانم . این درد مشترک که به ارگاسم که برسد و «خون در رگهای تازه ای که در آوردم شق کرده»اینجاست که هر دو می خوانیم ؛

«باید کودکی ات را بدزدم

بکشم روی سر گیس سفیدی هایم

و بعد روی گونه ات ته نشین شوم»

حمیدبهادری

حرمت سیگار مشترکی که به حرمت آتش آن در میابیم


+ تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:40 نويسنده حمیدبهادری |

پس از کلی گشت و گذار ، سیر آفاق و انفس و بعد از کلی کشفیات اعلی و اکمل و غور در معنای هستی و کشف گوشه کنار کائنات و مشاهده نشانه های شگفت بشر و لمس کواکب و کسب مراتب والای الهی و رسیدن به مدارج اجتهاد و رسیدن به مرتبه معجزه و مستجاب و الدعوه شدن و لسان الغیب بودن و ... خلاصه در پی کرامات مکرر و داشتن برجستگی های پیدا و پنهان خویش ، و همچنین عرضه فروتنانه نعمات فرازمینی خویش به پهنه ذات اقدس انسانی و اثبات تمام استعدادها و ... الخ ؛ تصمیم بر این مبنا گرفتیم که «ایمایه» (1) در نقش یک موجود زمینی ظاهر شده ، یک مطلب غنی و عمیق علمی بنویسیم و پاسخی برای این پرسش هفت هزار ساله (تاریخ بشری) ارائه دهیم تا با این حرکت کاری کرده باشیم که اگر به درد آخرت ما نخورد ( لااقل ) بساط زندگی زمینی ما را لنگ نگذارد ! (2) خلاصه این که ( دیدیم ) حیف است که قدرت و توان نوشتاری ما به اضمحلال برود و فشاری که به این «قلم» نحیف وارد می آوریم بی نتیجه بماند ! از همین رو تصمیم گرفتیم با ارشاد بنی بشر به بهشت و با هویدا کردن راز رستگاری ، باعث و بانی نیک نامی خویش  و سعادت سایرین باشیم !

 مقدمه : مستراح مصراع چندم زندگی ماست !؟

روزی ، استاد بزرگ و فرزانه من نوشت ؛ «در زندگی زخمهایی هست که روح آدم را در انزوا می خورد و می تراشد !» ... صد البته که کثرت تفاسیر و تنوع نگرش ها در تاویل «بوف کور» قلب هر دانش جویی را به درد می آورد ! البته علم «هرمنوتیک» تمام این دیدگاههای متنوع و تفاسیر متناقض و (بعضا) متضاد و توجیه کرده ، تمام طبعات آن را منطقی جلوه می دهد ، ولی من و شما و خدای ما می دانیم که این آفتابه های «هرمنوتیک»ی باعث طهارت  بلاهت بشر نمی شوند ! ... علی ایحال در میان این تفاسیر غریب و کثرت آرا «ما» نیز تصمیم داریم با تاویل شخصی آن جمله قدم بزرگی در در عرصه ادبیات «گل و بلبل»ی این مملکت برداریم . اگر هم تفسیر پرت و پلایی بنویسم (یقینا) از خیلی از شرح و تفاسیری که می بینم آبرومندانه تر می شود (حکما) !

« ... زخمهایی هست که ... » زخمهایی که دارای درد فراوان هستند و انسان تمایل دارد که آن را در تنهایی سپری کند و از طرفی احساس تجزیه شدن و نابود شدن دارند که می توان نام آن ها را « دردهای پنهان» گذاشت . «دردهای پنهان» زندگی عبارتند از دردهایی که غیر از خدا و پزشک شخصی وی ، هیچ کس دیگری متوجه آن نمی شود . منظور این جانب همان «دردهای پنهان» است که ریشه در «زخمهای پنهان» دارند ! فی الجمله می توان گفت ؛ برخی اوقات در نیمکره جنوبی انسان زخمها و دردهای پیشرفته بیشماری وجود دارند که غیر از پزشک شخصی و خدای انسان کسی از آنان خبر ندارد ، مثل درد « بواسیر » ، « شقاق » ، « فیستول » ، « باد فتق » ، « ناکار آمدی روده » ، و ... کلی علت دیگر که می توانند دلیل این دردها باشند ! ... دردهای نیمکره جنوبی انسان اصولا غیر قابل تحمل و زجر آور محسوب می شوند ، بطوری که وجود یکی از آنان کافیست که دنیا را به چشم انسان تیره و تار کنند ! از قدیم الایام نقل است که ؛ وقتی از جایی به انسان فشار وارد می آید ، می بایست از نقطه دیگری بیرون بزند (یحتمل !) حال خود مقایسه کنید ؛ در طول زندگی و طی این روزهای جهنمی (که می گذرند) این همه فشار از طریق چشم و گوش (و احیانا) دماغ به ما وارد می آید ... حالا فکر کنید که از کجا باید بیرون بزنند ! ... (لطفا تمامی مجاری را در نظر بگیرید !) ... این همه که مرقوم شد در این باب بود که نگاه و نظر شما را به نیمکره جنوبی انسان و اهمیت اصالت بحث «ماهوی» آن جلب کنیم و با شرح و تفصیل جاذبه و دافعه آن نقطه باعث بازگشت انظار و تاویلی مجدد از آن نقطه باشیم . تا  از این باب اهمیت استراتژیک آن نقطه را متذکر شویم و راز وضعیت زار آن را ظاهر کنیم !

یک مساله هفت هزار ساله :

وقتی در جزئیات رفتار بنی بشر دقیق می شویم با رفتارهای تعریف نشده و گنگ بزرگی مواجه می شویم ، یکی از این رفتارها در نگرش انسان به برخی از موضوعات است . نگرشی که در تمام دوران حیات انسان بر کره زمین وجود داشته و هیچ وقت معنی واحد و مشخصی نیافته !  ... در همین راستا به جرات می توان گفت ؛ در تمام طول تاریخ نگرش انسان به نیمکره جنوبی اش بسیار متغیر ، بی ثبات و بی قائده بوده ! طوری که پس از گذشت بیست هزار سال از حیات انسان بر این کره خاکی و هفت هزار سال پس از تاریخ (در تمام دوران) هنوز نتوانسته در مورد نیمکره جنوبی اش به قطعیت نظر برسد و معنای مستقلی از آن استخراج کند . به عنوان مثال ؛ همانطور که پشت کردن انسانها به هم و گرفتن قسمت خلفی شان به سمت یکدیگر ، به عنوان توهین و تحقیر تلقی می شود ، در برخی اوقات بر سر تصاحب و (احیانا) کشیدن دست نوازش به آن دعوا و بلوایی به پا می شود که نگو و نپرس ! ... تا جایی که (بین خانم ها) داشتن نیمکره جنوبی بزرگ امتیاز والایی محسوب می شود ، طوری که برخی اوقات از اهمیت زیاد به مرحله بیمه کردن و استخدام محافظ  شخصی هم می کشد ! این یک فاجعه غریب است ، این که پس این همه (هزاران سال) انسان نتواند برای «باسن» خودش یک نسخه ثابت و مشخصی بنویسد یکی از کابوس های بشر است و چنان که هویداست (گویا) انسان تا روز رستاخیز و آخرالزمان هم با این مساله دست به گریبان می ماند ... (و اگر هم مسیح یا هر منجی دیگری ظهور کرد (یقینا) هیچ آدم عاقلی نیست که از او نمی پرسد « باسن » خوب است یا بد است !؟ »

 اندر احوالات اهمیت ماجرا !

گویند پادشاهی دچار بیماری شد ، طوری که هیچ نتوانست خوردن . هر چه طبیب حاذق در بلاد بود آوردند و هیچ یک نتوانستند دلیل درد پادشاه را بدانند ، تا اینکه روزی طبیبی نزد ملک آمد و گفت : « مداوایت می کنم ، به شرطی که نیمی از مملکت خودت را به من بدهی . پادشاه ابتداعا امتناع کرد و در نهایت از آنجایی که جان خویش در خطر می دید پذیرفت ، مداوا شد و نیمی از مملکت به طبیب واگذار کرد . دیری نگذشت که پادشاه دچاری بیماری صعب العلاجی در قسمت جنوبی خودش شد ، طوری که هیچ نمی توانست ... (این قسمت در نسخ خطی قدیمی پاک شده ، ولی احتمالا فحوای آن « ریدن » بوده ! ) و هکذا بهر این بیماری نیز هم تیمار مشخصی یافت نشد و جمله طبیبان در درمان شاه عاجز بودند . همان طبیب سابق آمد و گفت : « مداوایت می کنم ، به شرطی که نیم دیگر مملکت خویش به من بدهی » و پادشاه که در شرف ترکیدن بود (!) بی درنگ پذیرفت و عمری بزیست ! ... حال در این حکایت پندی بزرگی پنهانی نهفته . یا مملکت این ملک ارزشی نداشته (که اصولا بعید است) و یا اینکه اساسا "خوردن" و مخصوصا "ریدن" در چنان مرتبطی هستند که می توان یک قلمرو پادشاهی را به آن فروخت ! ... البته جواب و نتیجه این تعمق "اظهر و من الشمس" است ، لیک نگرش حکیمانه "ما" طرح این حکایت در تنگ این مقاله را واجب تام می دانست !

تاویل لغوی نام مستراح

جمله انسانها ، همگان روزی چند بار (من باب قضای حاجت) به این مدخل می رویم و هر مرتبه که در مستراح محترم پا باز می کنیم کلمه (WC) را روی درب آن می بینیم ، ولی تاکنون از خود پرسیده اید که این حروف به چه معنایی تاویل می شوند !؟ ... «وینستون چرچیل» (رئیس جمهور انگلستان در دوران جنگ جهانی دوم) که به هوش و ذکاوت و بلند نظری معروف بود .تمام افکار بکر (حتی) پیروزی در جنگ عالمگیر دوم را در مستراح پایه ریزی کرد ! او به کرات  عزم مستراح می کرد و زمان های طولانی را به این امر اختصاص می داد ، طوری که مستراح ایشان کاملا شخصی بود و از این رو تمام وسابل رفاهی درون آن تعبیه شده بود . و روی در دستشویی نیز حروف ابتدایی نام وی هک شده بود (WC) ! ... تا جایی که امروزه جمله انگلیسی تبارها می دانند که زمینه پیروزی ایشان در جنگ جهانی دوم ریشه در مستراح دارد ، آن هم در زمان "ریدن" رئیس جمهور شهیرشان ! ... و هم اکنون که درگیر جنگ افغانستان هستند ، نود و نه درصد مردم انگلستان بر این اعتقادند که اگر رئیس جمهور کنونی شان (گردون بروان) اسهال می بود (یا اینکه یبوصت می داشت) و به هر دلیلی وقت بیشتری برای "مستراح" می گذاشت خسارت و هزینه های انگلستان در این جنگ به حداقل می رسید !

کار کردهای جان بخش مستراح

در اعلی و اکمل بودن صحت و سقم سطور فوق الذکر و در تاکید بر کارکرد بلاانکار "ریدن" این حکایت بس که ؛ در جنگ «صفین» ، «عمر و عاص» شگست خورده چون حضرت علی (ع) را دید که به قصد جانش می تازد ، فی الفور لباسهایش را در آورد و در میان میدان جنگ مشغول "ریدن" شد (!) و همین امر جانش را نجات داد . و زمانی که از «عمروعاص» پرسیدند ؛ چگونه از خشم علی (ع) نجات یافتی گفت ؛ عورتم جانم را نجات داد ! ... در متواتر بودن این حکایت تردید نیست ، لیک باید به دنبال اکتشاف و استخراج یک نظریه دقیق بود و به این نکته برسیم که چگونه می شود که این فعل (به زعم برخی شنیع !) کجا می تواند مثمرثمر باشد تا  جایی که منجی جان یک جانی کافر شود !

خاطرات و خطرات مستراح

البته همیشه هم مستراح اسباب سعادت و پیروزی انسان نیست ، چرا که استفاده بد از آن می تواند زمینه ساز صدمات جسمی و روحی صعب العلاجی باشد ! اصولا مستراح بستر مناسب سو تفاهم های ناگوار بشریست ، چنان که طبق آمار ؛ خطر "اوت" شدن بیماری "اسکیزوفرنی" و (از همه مهمتر) "فوبیا" است ! به عنوان مثال ؛ من دوستی را می شناسم که در اوان دوران جوانی و در یکی از پریودهای قدرتش به دلیل استفاده از زور زیاد ، دچار توهم ناعلاج «پارگی مقعد» شد ومدت مدیدی را در شوک آن گرفتار بود ! چنان که خودش روایت می کرد زمانی که در (WC) بوده ، به محظ استفاده از حداکثر قدرت و فشار با صدای مهیبی مواجه شده و از آن پس تاکنون در توهم «پارگی مقعد» زندگی می کرد و خودش را مصدوم نود درصد می دانست . این در حالیست که علارغم تاکید ما ، هیچ وقت هم دکتر نرفت تا این راز سر به مهر (لااقل برای خودش) آشکار شود ! لازم به ذکر است که مصدومان "روحی" این گوشه عزلت از مصدومان "جسمی" آن بیشتر هستند . شما عده بسیاری را می شناسید که اکر بدانند که یک مستراح (مثلا) سوسک دارد به آنجا نمی روند ، چرا که فکر می کنند سوسک ها در هنگام تناول تخمه و تنقلات "دم و دستگاه" ایشان را "دید بزنند" (!) و یا اینکه جمله سوسک های آنجا دندان در بیاورند و با حرص زیاد ، جایی را که نباید "گاز" بگیرند ! ... در همین احوالات فرد دیگری را می شناسم که اگر کسی صابون دستشویی اش را دست بزند ، سه روز عزای ملی اعلام می کند و فرد دیگری که در این توهم بود که روزی یک جانور عجیب و غریب از "کاسه توالت" بیرون می پرد و کاری را (که نباید) می کند ! در عین حال بزرگی را می شناسم  که سفر نمی رفت و دور شدن از شهر و دیارش را بر نمی تافت ! وقتی از او پرسیدم سفر چه دارد که باعث هراسش می شود  ، گفت ؛ سفر همه چیز دارد ، فقط "مستراح" ندارد ! ... و در اصل ترس از آوارگی و سرگردانی یافتن مستراح در سفر او را از سغر بیزار کرده بود ! ... بنابر این بهتر است که از هر چیزی درست استفاده شود (حتی مستراح !) و تنها نسخه ایی که می توان ارائه داد این است که  ؛ یک - در دوران افت روحی زیاد در مستراح نماند . دو - زمان دیدن فیلمهای ترستناک (حتی الامکان) عزم مستراح را از مخیله خارج کنید و سه - در صورت داشتن زور زیاد و در دوران "پریود قدرت" از ریدن خودداری شود !

بهترین راه انسان شناسی

اگر هر چقدر هم گوشه گیر و عزلت نشین باشید ، نیاز به شناخت انسانهای پیرامون مهم و حیاتی می شود ، تا جایی که قبل از شروع هر حرکتی می بایست برخی از خصوصیات پایه ایی و اساسی طرف مقابل را بشناسند . همگان بر این باور اشتراک نظر دارند که بهترین و دقیق ترین راه شناخت یک شخص رفتن به خصوصی ترین نقطه های زندگی آن فرد است . در اصل محل زندگی و خانه هر فردی خصوصی ترین و شخصی ترین قسمت زندگی اوست و جالب توجه اینجاست که درون خانه دستشویی آن خانه کامل ترین نقطه جهت شناخت اوست . چرا که بیانگر تمام افکار و اعمال اوست . در اصل دستشویی هر خانه ایی مبین تمامی وصف حال تمام و کمال صاحبخانه است ! از برنامه تغذیه فرد گرفته تا بهداشت شخصی و سلیقه فردی (با توجه به ادوات جانبی موجود مستراح) همه در یک نگاه در یک نقطه روشن می شوند !

بررسی یک نظریه علمی - تاریخی

جمله علما بر این باورند که بزرگترین کشف بشر مربوط به کشف «ارشمیدوس» است (کشف قانون چگالی) . در تاریخ آمده که «ارشمیدس» انسان سر به زیر و فروتنی بوده . او پس از این کشف تاریخی ، لخت مادر زاد از حمام به خیابان دویده و همچنان که فریاد می زده (یافتم ، یافتم ، ... ) از جلوی چشم خلایق عبور کرده است ! ابتداعا می توان گفت ؛ مملکت اسلامی ما هر مشاهیری هم که داشته باشد ، هیچگاه ارشمیدس نخواهد داشت ، چرا که اگر این حادثه در ایران رخ می داد ، بعد از این "کشف" به دلیل "کشف عورت" آنقدر شلاق می خورد که تمام اکتشافاتش را هم فراموش می کرد ! (از این فرضیه که بگذریم !) در تاریخ آمده که این کشف «ارشمیدس» در "حمام" و درون "وان" صورت گرفته است (!) که به طور کل مردود و منتفی است و با دلایل زیادی مکان واقعی (یعنی مستراح) مشخص می شود ! اول اینکه یونانیان باستان حمام به معنی امروزی نداشتند که بخواهد "وان" داشته باشد . یکسری خزینه عمومی بوده که ملت در آن خودش را می شستند . از طرفی خلقیات و احوالات اهالی آتن در آن زمان کمی از «قزوینی» های خودمان نداشتند ، چرا که در زمان «ارشمیدس» ، همگان بر اساس نظریه «افلاطون» ؛ عشق واقعی را در عشق به همجنس می دیدند (!) از همین رو به ضرس قاطع می توان  گفت که کسی را یارای این نبود که لخت و عور لب خزینه بنشیند و بی ترس حادثه و فارق البال ، فقط به کشفیات علمی بپردازد ! از همین رو اگر هم ارشمیدس در حمام بوده ، آنقدرها هم که در تاریخ آمده لخت نبوده و اگر بوده کشفی نکرده و و اگر کشف کرده در حمام نبوده ! بنابر این و خیلی دلایل دیگر کشف ارشمیدس در جای دیگری بوده ، جایی که می توانست لخت مادر زاد باشد و بی دغدغه و نگرانی قدرت تمرکز داشته باشد ؛ جایی که تاریخ نگاران جرات گفتن نام آنجا را نداشتند . اگر خود شما هم تاریخ نویس بودید ، هرگز نمی نوشتید که بزرگترین کشف بشر در مستراح صورت گرفته است (!) آنهم با این استدلال که چرا مدفوع روی آب می ماند و (مثلا) چیزهای دیگر نمی مانند ! ... بگذریم ، این قسمت علم بوی بدی می دهد !

افسانه تروا

اصولا افسانه نویس ها موجودات موثر و انسان سازی هستند ، از عجایب دهر اینجاست که در یکی از بزرگترین افسانه ها بدیهی ترین منطق های رفاهی در نظر گرفته نشده و افسانه را از اهمیت و جدیت ساقط کرده ، چرا که این داستان با تمام اهمیتش اساسا با عقل جور در نمی آید ! ... « در اواخر داستان ، وقتی مهاجمین درون اسب چوبین رفتند ، یک روز بیرون شهر «تروا» بودند و روز بعد آن اسب چوبین به داخل قلعه آوردهشد و اهالی «تروا» شب را جشن گرفتند و ... » حال شما بگویید ؛ این مهاجمان (درون اسب چوبین) این دو روز سپری شده را در کجا قضای حاجت می کردند (اگر آدم بودند !) . ای کاش این جماعت "افسانه سرا" زمانی که داشتند افسانه تراشی می کردند ، گوشه چشمی هم به نیازهای ابتدایی انسانی داشتند تا با چنین فضاحتی مواجه نمی شدند !


در راستای مطلب حکیمانه و روشنی بخشی که نگاشتیم و همچنین به دلیل مخالفت مخاطبان نامحسوس عکس های وبلاگم تصمیم بر این مبنا گرفته شد که یک عکس فیلسوفانه هم بگذاریم تنگ مطلب !

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 3:3 نويسنده حمیدبهادری |

مهم نیست که کجا باشم و چه زمانی باشد ، خسته باشم ، گرسنه باشم در حرکت باشم یا در خواب و یا ... هر چیز دیگری باشم . برخی اوقات احساس نوشتن یک متن تمام وجودم را فرا می گیرد ، در حالی که (حتی) خودم تا زمان مکتوب شدن موضوع نوشته ام را نمی دانم ! برخی اوقات احساس می کنم این من نیستم که می نویسم ، احساس می کنم «سایه تلخ من» دستم را گرفته و دردهای شیرینش را ثبت می کند . زمانی که کار نوشتن تمام شد بر می گردم و نوشته را از اول می خوانم ... به اندازه نگاه هر غریبه ایی ،برایم غریب است !  بین خطوطی که نا آشنا هستند ، با کلماتی مواجه می شوم که هر از گاهی سایه حضورشان را در انتهای دشت احساسم می دیدم و هم اکنون همه را یکجا می بینم ! ... جمعه شب ، در آخرین اوقات کاری ،  زمانی که سر کار بودم این احساس به سراغم آمد . بعد از نوشتن (که نه !) بعد از خواندن این نوشته تصمیم گرفتم تا این متن را بدون کم و کاست در این پست قرار دهم .

........................................................................................................................................

1 ) پاکی دریا به حرمت حضور «فرشته» ایست که در ساحل قدم می زند .

2 ) باران ؛ اشک «فرشته» هاست که بر گناهان انسان می بارد .

3 ) چو دیوانگان ؛ رقص در غبار را فراموش مکن ... باد می رود ، غبار فرو می نشیند و خاک ها زدوده می شوند ... لیک خاطره رقص تو در غبار فراموش نمی شود .

4 ) «فرشته» عاشق شادیست . اندیشه پاک «فرشته» در نعمات خدواند پیچیده ...

5 ) اگر «فرشته» به زمین هبوط کرده به «طلب» آمده ، نه «نیاز» . اگر نیکی می کند به طمع «مهر» انسان است ، نه «ثواب» خدا . اگر ستایش را ترک نمی کند از سر شکر زمین خداست ، نه آزمندی بهشت او !

6 ) «فرشته» سواد ندارد ، از همین رو فقط شعر می نویسد ! ... به یادگار احساسی که در بهشت تجربه نکرده و در عشق انسان مرور می کند .

7 ) «فرشته» همیشه بر ساحل دریا از «عشق» می نویسد ، اولین موج دریا نوشته را در خود فرو می کشد ... از همین رو آب دریا همیشه پاک است .

8 ) «فرشته» عالم غریبی دارد ... «فرشته» نقاشی یک کلبه کوچک بر یک ورق کاهی را ترجیح می دهد ؛ به قصر فیروزه اش در بهشت .

9 ) نسیم ، زمزمه ترانه نابی است که «فرشته» در دور دست می خواند .

10 ) اشعار مجسم کائنات ؛  رقص آرام «فرشته» ؛ زیر نور مهتاب ... نوشتن «فرشته» زیر نور شمع ... طراوت برگ مهرگیاه در حضور «فرشته» ... روشنی آتش عشق «فرشته» در تاریکی شب های زمین ...

سکوتت را فریاد بزن ، شاید «فرشته» آنقدرها دور نرفته باشد و درد تنهایی تو را بشنود .

 اندیشه رفتن «فرشته» ؛ بزرگترین گناه انسان است  ... چرا که «درد» یک کابوس و «کفران» یک نعمت را با هم دارد !

دورتر از این خیال خام ، نزدیک «فرشته» ...

+ تاريخ شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 2:43 نويسنده حمیدبهادری |

راند یک : (من و  او)

شرط نانوشته این است ؛ کسی چیزی نگوید ، حتی اگر از شدت نزدیکی نفس ها در هم بپیچند . موضوع عرض نشده اینجاست ؛ نیازی به سخن نیست . در جایی خواندم که در هنگام نزاع بین دو نفر دلیل اینکه فریاد می زنند (حتی اگر مقابل هم باشند) دوری قلب های آنان است . این شرط نانوشته خود دلیل نزدیکی قلبهاست ، آنقدر که کاربرد صدا به حداقل می رسد و تا به جایی که صدا مزاحم می شود .

نوشت ، نوشتم ، نوشتم ، نوشت ، ... گفتگوهایی که بار ادبی و علمی آن ملاک نیست . نوشته های تنهایی (نه خیلی شخصی) و نوشته هایی عمومی (و نه کلی)  ... نوشته هایی بین خودمان . من و تو ! موضوع فقط نوشتن است . نوشتن به قلم خودمان . نوشتن با همان قلمی که «پروردگار» به آن قسم خورد .

حرمت نوشتن در این لحظات به عالی ترین مرتبه خودش می رسد . در این لحظات است که نگارش و نوشتن انسان را تا مرتبه خدایی پیش می برد . رها بودن و نوشتن ، ... زمانی که رها می نویسی و نهان دل عیان می شود ؛ تنها زمانی است که به «انسان» بودن خویش افتخار می کنی و معنای «اشرف مخلوقات بودن» را درک می شود ...


گفت :

تو را به نام کوچکت صدا می زنم مسیح باشد یا نه ٬ مرده ای که به انتظار رستاخیز نیست یک نفس از مسیحا می طلبد و یک پیک از آفتابش ...

مسیح شهریور و اعتماد ٬ آفتاب نوشان سر مست پی ات را می گیرند .

گفتمش :

و چنین است که «شاهدی» از دنیای عقل و تعقل شاهد شیرین ترین محبت الهی شد ... !

لیک هر انسان یک مسیح است و هر نفسی یک «دم مسیحایی» و هر متولدی ، متولد شهریور ...

در حقیقت انسان ، دردی درون احساس وجود ندارد . تنها حقیقتی که ماهیت وجودی دارد احساس انسان است  احساسی غریب و آسمانی که مردم آنرا «عشق» می نامند ...

گفت :

چند بار به دنیا آمده ایم که این همه می میریم !؟ یک بار آدم و هزار بار مرگ ٬هر کدام مرده ایم ٬چندین بار؟!

هر کدام مسیحاییم و مرده ای زیر سر داریم کجای این تاریخ و جغرافیای ولنگار به هم برسد تا مسیح مردمش را بیابد٬ مرده اش را بیابد؟

پدر گفت : سردی مثل فروغ . پدر گفت : سردی هم به دل ، هم به شعر . حالا که آفتاب گرفته به پاییزها شوهرم ندهید ... شاهدی از منطق زمین را به مهر آسمانش واگذارید ... آسمان کسی از لایزال ٬ الله ...

گفتمش :

زمین عدم . آنان نیست ... همان طور که «آه» غایت «درد» انسان نیست . «وصل» نتیجه ی «عشق» نیست «معشوق» نتیجه ی «تنهایی» نیست ... و «پروردگار» نتیجه «ثواب» نیست ...

آسمان مامن حضور فرشته نیست ، محل عبور اوست ... آسمان ماحصل پدیده ای به نام «عشق» نیست ...

این چنین است که می گویند عشق از آسمان بر زمین نازل می شود . از زمین شروع نمی شود و به آسمان نمی رسد ...

گفت :

میان آسمان و زمین چه توفیری است اگر یار با ماست ؟!

از آسمان چکید و باران شد از زمین برخاست و انسان شد ... قرار است از همین بیغوله خانه ی دوست بیابیم تا کنون اگر به ترکستان رفته ایم یا خود نتوانسته ایم یا هنوز بنای رسیدن نداشته ایم ...

میسحای کوچک!

تمام نیست هایت را ردیف کردی و من آمده ام که هست باشم آمده ام مرگ را از نفست زنده کنم مرور نیستی بوده ام تا امروز ... بازم مگو !

نفس تو هست و هست کردن می داند ...

 گفتمش :

انسان ترکیب غریبی از صفت هاست ...

دردهایت را در گوش باد زمزمه کن . اشکها یت را در تنهایی و تاریکی روانه کن "هق هق " گریه هایت را در چاه عیان کن و درد فراق خویش را در غیر از "حضرت حق" مجو...

تنهایی «عذاب» انسان نیست ، تنهایی «نیاز» انسان است ...

نفس را در سینه حبس کن ... چرا که «عشق» «درد» می آورد و «درد» «اشک» می آورد «اشک» توام با «گریه» ایت و گریه باعث "هق هق" انسان است ... نفس را در سینه حبس کن .

گفت :

... از غروب و دل شکستن              عشق و از خطر نترسون !

نه مرگ نه درد نه اشک نه گریه ... ترس من نیست ... تاریک تاریکم من از من می ترسم . و شما نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .

درد و اشک و مرگ هم نعمت است و من کفران نعمت نمی دانم .

اگر قرار بود بی درد باشیم این همه اش را سهم نمی گرفتیم از خدا ... قدر می دانم و مهرش را شکر !

گفتمش :

هیچ خطری همراه «عشق» نیست ؛ چرا که «عشق» نام دیگر «خطر» است ...

خطری که «ترس» دارد ! از آن رو که «عشق» باعث وسعت نظر انسان است و بانی گسترش فکر و عامل عظمت و حلاوت احساس او ... و جمله اینان باعث افزایش «درد» هستند!

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی/

عشق داند که در این دایره سرگردانند/

ترس از تو نیست ترس از همان «تنهایی» است که در پی تو می آید! ... از آن رو که تو"خود " از آن گریخته ای و تنهایی به تعقیب تو آمده ... !

درد عنصری است که باعث تفکیک انسان با سایر موجودات گیتی است . درد حتی دلیل برتری مقام انسان است نسبت به بهشت نشینان ! ... و این مقام و منزلت الهی تمامی ندارد (گویا) ... !

گفت :

دردهای شیرین جان زندگی اند ٬ جان آدمی٬ خدا درد را از دل ما دریغ مدارد !

                                                                                                من ... تمام!

                                                       

شهریور88

نوشتن با همان قلمی که «پروردگار» به آن قسم خورد

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:10 نويسنده حمیدبهادری |